مقدمه:
جامعهی بیماری داریم: ثقل صامعه ( نشنیدن آوای ِ بلند ِ تغییر) ، آستیگماتیسم( فقط اطرافیان خود را دیدن، محفلی برخورد کردن) ، روماتیسم( زیاد مقابل بوم نشستن) ،لکنت (خارج ساختن اصوات نامفهوم از خود هنگام مقاله نوشتن و عدم توانایی در نوشتن دو کلمه حرف حساب) فراموشی مزمن و در نهایت سکوت معنی دار....
واپسگرايي يا سندروم فراموشي مزمن
کلاس تاریخ هنر دانشگاه کافی نیست بچه ها! بياييد کمي از دهه 70 جلوتر بياييم. پيکاسو را می توانیم الان به جهنم تیشرتها و ماگها و اقلام تبلیغاتی موزهها متعلق بدانیم ، اعجوبههاي ديگري آمده اند و يکي پس از ديگري هم خواهند آمد...
بسياري از خبرنگاران تجسمي از هنر اصلا سر در نمي آورند، باور نداريد؟ به سؤالاتي که از شما [هنرمندان تجسمي] در اين سال ها پرسيدهاند، رجوع کنید، يقين دارم که منظورم را مي فهميد!

Hockney, David - Pearblossom Highway, 11-18th April 1986 #2
1986
با چند مثال از آنهايي که در بهترین وضعیت در کلاس تاريخ هنر خواندهايد ، ادامه میدهم.
"رابرت رائوشنبرگ" Robert Rauschenberg (+) و "ديويد هاکني" David Hockney (+) (+) به واسطهی گستردگی رسانه هايي که به کار مي برند را بهياد بياوريد. چرا از اين ها نام مي برم؟ چون اعتقاد ندارم آن چه از دهه 60 کم کمک حضور خود را نشان داد و مدرنيست ها را کم و بيش ترساند، هيجاناتي بيش نبوده است.
New Media ، همچون عکاسي در آغاز ِخودش، شالوده هاي فکري نحله هاي واپسگرا و ترسوي مدرن را لرزاند؛ چنانچه عکاسي، نقاشان را از پايان نقاشي هراسانید. و اکنون شبیه مشاجرات پوسيدهاي که پس از آن به راه افتاد، مبني بر اين که «عکاسي هنر نيست» را شاهدیم .اکنون از روزنامه نگاراني که داعيهی آرتيست بودن نيز دارند میشنویم:
" اينها ( کانسپت، ويدئوآرت و اينستاليشن و اين جنگولکبازیها) هيجاناتي است که بعد از دهه 70 به راه افتاده و خود به خود فرو خواهد نشست و سرانجام همه برمي گردند به راه راست هنر که همانا هنر فيگوراتيو باشد".
به اين ایده چند ايراد و اشکال اساسي وارد است:
اول ، آغاز بسياري از جنبش هاي متاخر قرن بيستم، نه تنها دههی هفتاد نيست، بلکه به سي تا چهل سال قبل، به دوشان Marcel Duchamp (+) (+) ، موهولي نگي Moholy Nagy (+) ، و پرفورمانس هاي فوتوريستها Futurists (+) باز مي گردد. بد نیست بدانیم که نيمهی تاريک تاريخ هنر در ایران آن نيمه اي است که در دانشگاه هاي ما تدريس نمي شود. ريشههاي آنچه بعدا New Media نام گرفت، هرگز توسط تاريخ هنرنويساني که تاريخشان را مثل کتاب مقدس بر ما خوانده اند، بيان نشده است، این مهم از لحاظ جامعه شناسی، شایسته تعبیر و تفسیر است. آیا تاریخ هنر نویسی کلاسیک را کلکسیونرها مطابق میلشان سفارش داده، تبلیغ و منتشر می کنند..؟!
دوم ، کانسپت، ويدئوآرت و چيدمان( هنر آويزاني؟؟؟؟) و اين جنگولک بازي ها هرگز مترادف نيستند... هنر جديد ـ که اصطلاح غلط ترجمه شده اي است * ـ یا اگر آنرا ، درست تر و هنر ِ رسانههای جدید بخوانیم، نه تنها دریچه ای بزرگ در فورم و معنا برابر چشمان هنرمند گشوده است که ره به جایی فراتر میبرد ، اگر طرف اهل باشد.
سوء استفادهی برخی از قالبهای نو و خوراندن و پر کردن آن از افکار کهنه، باعث نشود که از بیخ و بن همه را خزعبل بدانیم و حتی در روزنامهمان هم جار بزنیم که ای داد ! وقت هنرمندان ِ وطن صرف ساختن فیلم های بی حاصل و کوتاه بی کیفیت شده است.
رانت موزه معاصر خیلی ها را آرتیست تر کرد که پا را از پشت بوم فرا تر بگذارند و متریال!! های دیگر را نیز تجربه کنند،که نام بردن از آنها در مقاله دردی را از تن رنجور!! روزنامه نگاری ما دوا نمی کند.

Canyon-Robert Rauschenberg
سوم ، چه هنري فيگوراتيوتر از پرفورمانس و ويدئو سراغ داريد که به رنگ و کاغذ و بوم و متريال هاي سفت و سخت چسبيده ايد و يک قدم جلوتر نمي آييد؟ [رماتیسم!] .
قصد طرفداري از شکل خاصي از هنر را ندارم، اما از ديدن موجودات بالدار و شاخدار و اسطوره و اين حرف ها ( اگر به زبان عُرفي خودتان که در نقد هاتان به کار مي بريد!! سخن بگويم) خسته شده ام.
آثاري که مخاطب را در گير ميکند به ويژه هنر هاي تعاملي Interactive Art از آنجا که با مخاطب انساني سروکار دارد و دخالت و دستکاري او را ميطلبد ، به وجود بيننده وابسته است و لذا بازنمايي اثري است که انسان درش دخیل است. این آثار را نمیتوان غیر فیگوراتیو نام نهاد .
تعامل هنرمند و مخاطب در چنین آثاری پا را فراتر از حيطهی هنرهاي سنتي Traditional arts گذارده و حتي موزه داري و آئين نگهداري خاص خودش را مي طلبد.
سکوت معنیدار بعضي از روزنامهها در مقابل بارقههاي هنر رسانهی جديد و اختصاص نامنظم فضا به صفحات هنرهاي تجسمي نشان از آن دارد که عزم جزمي براي رشد اين بخش از فرهنگ حتي در ميان فرهيختگان جامعه کمياب و چه بسا ناياب است. با پي گيري مداوم صفحات تجسمي روزنامههاي کشور به سادگی عیان میشود که اولين صفحه اي که فداي رپورتاژ آگهيها و مطالب سياسي ميشود، صفحهی هنر است و در اين بين مظلوم ترين، صفحهی هنرهاي تجسمي است. صفحات تلويزيون، سينما، تئاتر و موسيقي ِ روزنامه ها با رويکرد عوامانهی خود ( با توجه به اين که مقوله هاي عوام پسندي نيز هستند) خوانندگان بيشتري را جذب ميکنند و به اصطلاح زورشان ميچربد. در اين بين بايکوت خبري نمايشگاه هاي متفاوت يا اشارههاي چند خطي و تحقيرآميز برخي روزنامهها ظلم مضاعف به فرهنگ بصري معاصر ماست.
متاسفانه اين قدر از قافله عقب هستند که تا نمايشگاه بزرگ ( غالبا دولتي ـ موزه اي) پر سر و صدايي بر پا نشود و حجم عمده اي از نابساماني را برابر چشم خود نبينند، اين مرغان اساطيري لب به سخن نمي گشايند و اگر هم مطلبي مي نويسند غرولندهاي پيرمردانه اي است به اسم نقد.
منکر اين نيستم که سوء تفاهمات و اشتباهاتي که موزه هنرهاي معاصر پديد آورده است در معرفي نابجا و سطحي هنرهاي جديد و کانسپت !!! بسياري را دچار سوءتفاهم کرده است که به زبان بيايند که « خر ِ ما از کٌرگي دم نداشت ». خيل آرتيستهاي «قبلا نقاش» و صف کشيدن ِ آنها به دنبال بودجههاي هنر هاي مفهومي موزه، احتمالا هنري « شتر گاو پلنگ » را مد میکند. و شايد بسياري که تازه از ضربات متوالي و جهت دار تريبون هاي رسمي به هنر فيگوراتيو گيج بودند و دليل تبليغ رسمي هر گونه آبستره را متوجه نميشدند، به سرعت از هرگونه حرکت موسوم و منصوب به هنر غيرسنتي [رسانه] جديد بيزار و ذله شدند.
Kargah.com